تبليغاتX
این سالها
 
این سالها
 
 
 

 

انا عند المنکسره قلوبهم

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 21:12  توسط نگین  | 
نباید مامان می فهمید

برای یک دختر کلاس سومی دبستان این کار خیلی سختی بود

چند روز بهش فکر کردم

وبعد تصمیمم رو گرفتم

اما باید خیلی کار ها می کردم

باید یکم از پول های عیدیم  بر می داشتم

از اون مهم تر باید یه جوری برنامه ریزی می کردم که خیلی هم دیر به خونه نرسم که مامان بویی نبره

برای همین چند روز بود که با ساعت قرمز و مشکیم زمان می گرفتم که چقدر راه دارم

باید با چه سرعتی بدوام

روز ۲ اردیبهشت بود من تمام نقشه ام توی ذهنم بود

۱ ربع مانده بود که زنگ آخر بخورد که من وسایلم رو جمع کرده بودم و

کیف کولی ام را هم به شانه ام انداخته بودم

پول عیدیم هم توی مشتم ماچاله شده بود

زنگ خورد من و نمی دانم چه طوری از خیابان مدرسه گذشتم

به سمت داروخانه دویدم

اما اینجا تازه سخت ترین کار دنیا بود

چیزی که اصلا فکرش را نمی کردم

در سنگین داروخانه را هول دادم و رفتم توی داروخانه بوی جالب دارو زد توی دماغم

خانم همیشه خوش اخلاق داروخانه ایی امروز از شانس بد من بد اخلاق و خسته بود

بهش آروم و با خجالت گفتم

روژ لب می خواهم این هم پولش

 پول های خیس شده از عرق درمشتم را ریختم روی پیشخوان

چپ چپ نگاهم کرد

مقنعه ام مثل همیشه کج شده بود و با این که سه سال بود که هر روز آن را سر می گذاشتم هنوز هم

چونه شیطونه  مقنعه می رفت بالا

زل زده بودم توی چشم هاش 

 پرسید روژ لب چه رنگی

ای وای این همان موضوع پیش بینی نشده بود

من که به رنگش فکر نکرده بودم

داروخانه شلوغ بود و خانم همیشه خندان حوصله وقت تلف کردن با من را نداشت

گفتم نمی دونم

کم مانده بود که گریه ام بگیرد

گفت صورتی خوبه

گفتم ببینمش

خیلی پر رنگ بود عین رنگ های مداد رنگی

آره همین خوب بود

گفتم بله این خیلی خوب است

ممنونم

روژ را در دستم نگه داشتم حالا باید با همه سرعت می دویدم

الان بود که مامان نگران شود و بیاید سر کوچه و همه نقشه های من نقش بر آب شود

وقتی می دویدم به همه چیز فکر می کردم

به این که چه کار کنم

مامان مانتو پوشیده و دمپایی به پا دم در وایساده بود

گفت کجا بودی

از این که همه چیز خراب شده بود و من انقدر بی عرضه بودم که نقشه ام خراب شده بود

خیلی خیلی ناراحت شدم واسه همین اشکام از گوشه چشمم ریخت پایین

مامان فکر کرده بود که خوردم زمین

گفت چی شده زمین خوردی

چته

مشتم و باز کردم و رژ و دادم دستش گفت این چیه

اشکام امون نمی داد آروم گفتم تولدت مبارک

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:2  توسط نگین  | 

 

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل

تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت

آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا

همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای

بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل تویی

گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی

فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

صید منی شکار من گر چه ز دام جسته‌ای

جانب دام بازرو ور نروی برانمت

شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو

در پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت

زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی

گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت

از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست

شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت

هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را

نیک بجوش و صبر کن زانک همی‌پرانمت

نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهان

من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم من

در پی تو همی‌دوم گر چه که می‌دوانمت

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 22:43  توسط نگین  | 
 

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلبِ من
                       اینگونه
                              گرم و سُرخ:

 

احساس می‌کنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
                                    در دلم
می‌جوشد از یقین؛
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
                               ناگهان
می‌روید از زمین.

 

 

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز
در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!
من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

 

 

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
            دستِ من
                       این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می‌کنم
در چشمِ من
               به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون
خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

 

احساس می‌کنم
در هر رگم
            به هر تپشِ قلبِ من
                                    کنون
بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

 

 

آمد شبی برهنه‌ام از در
                             چو روحِ آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:
«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 9:32  توسط نگین  | 
 

View Image

طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست

با چشمهای روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 21:1  توسط نگین  | 

مثل پرنده ای باش که بر روی شاخه ای سست آواز می خواند. شاخه می لرزد ولی پرنده می خواند چون ایمان دارد که پرواز را می داند

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 22:5  توسط نگین  | 

donya

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم 

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:45  توسط نگین  | 
 

وقتی نوزادیم و بدنیا میایم چشمامون بسته است

یکم که می گذره چشمامون به این دنیا عادت می کنه

اول فقط یه چیزایی و تار می بینیم

بعد فقط تفاوت رنگها و می بینیم

رنگای سیاه و سفید توجه ما رو به خودش جلب می کنه

اما بعد همین طور قدرت بینای ما بیشتر میشه

مادر و پدرمون و می بینیم

خاله و عمو دایی و عمه مادر بزرگ و پدر بزرگ

آدمای نا آشنایی که تو چشماشون یه برق خوب هست

یا بهتر بگم باید باشه

و اون مهربونیه

یه مدت می گذره

ما بزرگ تر می شیم و چشمای ما هم برق می زنه

اما یه برق متفاوت

برق کشف جهان از دریچه چشمای کوچیکمون

لمس اشیا با دهنمون

هنوز خیلی خوب نمی بینیم

اما چشمامون می درخشه وقتی قشنگیای دنیا رو می بینیم

کشف می کنیم

که آسمون آبیه

برگ سبزه

برف سفیده

خورشید زرده

اما حیف!

 حیف که این برق خیلی زود و بی اون که بفهمیم از بین میره

تو مدرسه می فهمیم که نور بی رنگه

آسمون آبی نیست

تو خیابون یاد می گیریم که درسته که برفی که می باره سفیده

اما این سفیدی دوامی نداره و زود زود سیاه می شه از دود

برق چشمامون  میپره وقتی می فهمیم که دنیا جای قشنگی برای زندگی نیست

وقتی می بینیم که آدما هر روز تکه تکه می شن از بمبها

می میرند از گلوله های سرگردان

با هم دست به یقه می شن  توی خیابون سر این که کی باید زودتر بره

وقتی می بینیم یکی چون از جای دیگه ایی عصبانیه زنش و بچه اش و می زنه

وقتی آدما برای نفع خودشون همدیگه رو گول می زنن

وقتی یه نفر فقط عکست و میبینه و برات می نویسه تو همونی هستی که من همیشه دنبالت بودم و تو می فهمی که این حرف و به هزار نفر دیگه غیر از تو هم می زنه

وقتی جنسیت یه نفر مهمتر از شخصیتشه

وقتی درخواستی رو قبول نمی کنی و اونا هر چی از دهنشون در میاد بهت می گن

وقتی هر کس حق خودش می دونه که با هزار نفر هم زمان دوست بشه و سر همه رو کلاه بذاره اسم بقیه که این کار و نمی کنن و بذاره احمق وبی دست و پا

وقتی همه به چشم یه متهم نگاهت می کنن

وقتی تو روی آدم می ایستن  دروغ می گن

وقتی صدای گریه هات و هیچ کس نمی شنوه حتی هم خونه ایهات

دنیا جای قشنگی نیست

هیچ چیز قشنگی نداره

کاش اون قدر کوچیک بودیم که چشمامون هنوز رو این دنیا بسته بود

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم

اون وقت شاید صدای گریه مون آدمای خواب و بیدار می کرد

شاید اون وقت هنوزم ...

تنها به یه امید زنده ام

به امید کسی که تو چشماش یه نور هست

با این که چشماش و هیچ وقت ندیدم

اما اون من و می بینه

بدون نقابم

بدون خنده همیشگیم

اون اشکام و میبینه

صدای گریه ام و می شنوه

وتنها وقتی که چشمای من می درخشه

وقتیه که به اون فکر می کنم

آخه اون فروغ چشمان بی فروغ منه

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:26  توسط نگین  | 
گاهی آرزو می کنم کاش تو آینده لااقل دنیا جای بهتری برای زندگی باشه

کاش آدمها نسبت به هم بی تفاوت نباشن

کاش برای مرگ حیوانات حتی یه مورچه ارزش قائل باشن

کاش برای هم آرزوی موفقیت کنن و از شادی هم شاد بشن

کاش غم نباشه اگرم هست آدمها تو غمهای همدیگه واقعا شریک بشن

کاش دیگه تظاهر نکن

کاش برای هم به آب و آتیش بزنن

کاش مجبور نشن به زور اعتراف کنن

کاش پدرا از زندان برگردن و بچه ها رو در آغوش بگیرن

کاش کسی به خاطر بیان اعتقادش کشته نشه

زندانی نشه

کاش مادرا تو تنهایی غصه نخورن

کاش خواهرا دلشون گرمتر باشه

کاش برادرا همیشه شاد و سلامت باشن

کاش صدای خنده پر کنه در و دیوار خونه ها رو

کاش بچه ایی سر گرسنه نذاره رو زمین

کاش پدری شرمنده خانواده اش نشه

کاش دنیا جای بهتری برای زندگی باشه

کاش همه آدما بهم احترام بذارن

کاش عشق از چشمامون بریزه

کاش ... کاش ... کاش...

و هزاران آرزوی دیگه

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:16  توسط نگین  | 

همه فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:41  توسط نگین  | 

...

میدونی دختر ِ گلم
آدما
هر کدوم یه جوری زندگی میکنن
و زندگی ِ هیچ دو آدمی مثل ِ هم نیست
.
هیچ کسی نمی تونه حتی تصور کنه که کی ؛ کجا و چجوری قراره که بمیره
...
هر کسی توی زندگیش چند تا مرحله ی خاص داره
تولد
رشد
بلوغ
درس
دانشگاه
ازدواج
بچه دار شدن
مهاجرت
سفر
پیری
بیماری
مرگ
..
توی همه ی این مرحله ها هم باید .. باید .. باید .. زندگی کنه
وقتی که میرسه به ایستگاه ِ آخر ِ زمین
باید اون قدر بزرگ شده باشه که
این مرحله رو هم درست عین ِ بقیه ِ مراحل قبول کنه و بدونه که خدا برای همه مون بدون ِ استثنا این جوری خواسته
.
آدما ولی هیچ وقت نمی تونن که این مرحله ی آخر رو
به راحتی ِ مراحل ِ قبلی هضم کنن
.
چون در طول ِ زندگی یه چیزایی به اسم ِ خاطره براشون وجود داره که
اونهارو برای مرحله ی آخر سخت میکنه
...
امروز اون طرف تر از خونه ی ما
یه هواپیما سقوط کرد و همه ی مردمش هم مردند
.
مردمی که درست یه رب پیش با عزیزانشون خداحافظی کرده بودند و
می رفتند که یه سفر ِ خوب رو داشته باشند
..
اما
سفرشون
سفر ِ آخرت بود....
.
.
دختر ِ گلم
مواظب مامانت باش
هیچ دلم نمیخواد که غصه بخوره
.
می دونین
هر کسی برای خودش مشکلات و دردهایی داره
من هیچ دوست ندارم
کوله بار ِ مشکلات و دردهام این روزها
روی شونه ی شماها که همه ی امید ِ منین . سنگینی کنه
:((:((:((:((
همین قدر که هستین برای من یک دنیاست
یک دنیااااااااااااااااا
.
:((:((
 
...
 
نمی دونم خواندن این نامه شما رو هم قد من تحت تاثیر قرار داد یا نه اما دوست دارم برای غمهای بزرگ  مردی بزرگ که این نامه رو برای فرزندش نوشته این شمعا رو این جا روشن کنم
من اگر جای دختر این آقا بودم حتما براش یه نامه می نوشتم با این مضمون
 
بابایی من
اول از همه باید بگم که چقدر افتخار می کنم که مردی مثل تو مراقب من و مادره
مردی که برای خانواده اش هر جور ایثاری می کنه
مردی که کوله بار غمهاش و به دوش می کشه بی صدا و آرام مبادا که همسر و بچه هاش این درد و ببینن و غصه بخورن
 
بابا من می دونم 
ممکنه وقتی میایی خونه توی چشمام نبینی غم چشمای خودت رو
اما شبی نیست که غصه دستای مهربونت و نخورم
 
فکر کنم تو هم قبول داشته باشی که بعضی دردها هست که تحملشون خیلی سخته اونم دردایی که نمی شه بیانشون کرد
دردایی که مجبوری زیر هزار نقاب قایمشون کنی
مبادا که کسی بفهمه
این که وقتی از درون خورد و داغونی باید بخندی
و آرزو کنی کاش جایی بودی که اشکات بی اجازه می ریخت
بی اون که کسی ببینه یا بپرسه یا حتی بخاطر ناراحتیت سرزنشت کنه
 
بابا دردای تو رو به جون می خرم
آغوشم کوچیکه
شونه هام ضعیفه
اما دردا رو باید تقسیم کرد تا کم بشه
من دلم می خواد این شونه ها از تو یاد بگیرن مرد بودن و
قوی شدن و
استقامت کردن و
 
بهم یاد بده
و پیشم بمون و کمکم کن
:((
...
 
 
 
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:3  توسط نگین  | 

 

ای عزیز این حدیث را گوش دار که مصطفی- علیه السلام- گفت: «مَنْ عَشِقَ وَعَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً». هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد. اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم گسترانید هرچند که میکوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان میدارد؛ و با این همه او غالب میشود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!

کارم اندر عشق مشکل می‌شـــود

خان و مانم در سر دل می‌شــــود

هرزمان گویم که بگریزم زعشق 

عشق پیش از من به منزل می‌شود

دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات ترا حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت! و از عشق چه نشان شاید داد، و چه عبارت توان کرد! در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد سوزد، و به رنگ خود گرداند.

درمانده عشق را از آن درمان نیست

کانگشت به هر چه بر نهی عشق آن نیست

ای عزیز بخدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه بواسط آن بخدا رسند، فرض باشد بنزدیک طالبان. عشق بنده را بخدا رساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد. ای عزیز مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن، فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر! و آنکه عاشق لیلی نباشد آنچه فرض راه مجنون بود، او را فرض نبود. همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی بیند و عاشق لیلی شود؛ تا آن دیده یابد که عاشق لیلی شود که این عشق خود ضرورت باشد. کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود، گرفتار عشق لیلی شود. بمجرد اسم عشق عاشق شدن کاری طرفه و اعجوبه باشد:

نادیده هر آن کس که نام تو شنید

دل نامزد تو کرد و هر تو گزید

چون حسن لطافت جمال تو بدید

جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید

کار طالب آنست که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است بی عشق چگونه زندگانی کند؟

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:56  توسط نگین  | 

 

آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

زیر لب زمزمه کردم
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

یه غروب بود روی گونه هات
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات
اما فرقی هم نداره
کار از این حرفا گذشته
دیگه قلبم سر جاش نیست
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

خیلی سال پیش
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:45  توسط نگین  | 
 

 

من وشوهرم شاد و سرخوش زندگی می کردیم
تا این که یه روز من با دستای خودم زنی رو بخونه آوردم
زنی ناتوان و بی نهایت ضعیف
دلم برای گریه هایش سوخت
با خودم گفتم
اجازه بدهم او هم شادی های زندگی را در کنار من و شوهرم
تجربه کند
به او غذا دادم
و او با اشتها خورد
روزها گذشت
صورت لاغر و بی رنگش
آب و رنگی تازه گرفت
قدرت به پاهای ضعیفش آمد و توانست از جایش برخیزد
برایش لباس خریدم
و او روز بروز زیبا تر شد
در ابتدا متوجه رفتارهای او با شوهرم نمی شدم
لبخند ها برایم چندان مفهومی نداشت
اما کم کم همه چیز تغییر کرد

اما او بی توجه به من روی پای شوهرم می نشست
جلوی چشمم او را می بوسید
با هم به زبانی متفاوت حرف می زدند
برایش می رقصید
با او آواز می خواند
برایش قهقه سر می داد

شوهرم او را در آغوش می گرفت و به من لبخند می زد
از سرکار که برمی گشت برای او هدیه های گوناگون می خرید
لباس
کفش
شکلات
و...
و با من از عشقش به آن زن حرف می زد
زنی که کفش ها و لباسهای مرا بی شرمانه می پوشید
از لوازم آرایش من استفاده می کرد

او را به خانه آوردم
به او غذا دادم زمانی که حتی قدرت گرفتن یک قاشق در دستش را نداشت
و او اینگونه جواب زحمات من را داد

شوهرم او را به تختش می برد
او با بوسه ای از لبان شوهر من به خواب می رفت

وای بر من
وقتی به شوهرم از غم هایم می گفتم و از این که در چه آتشی می سوزم
بر من می خندید
گونه ام را می بوسید و می گفت
دخترت هم عین خودت آتیش پاره اس

اندیشه این داستان از من نیست

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:21  توسط نگین  | 
 

 
به این یقین دارم
که هر چیز این دنیای متغیر تغیرمی کند
به جز قلب من
قلبی که تو با دستهای نا مریی ات برای من ساختی
و با صدای ناشنیدیت آرامش کردی
و با خنده های ندیده ات آن را سرشار از شادی نمودی
در میان قلبم دو واژه بیداد می کند
تکرار می شود بی آنکه بدانم چرا
در آن دو واژه حضور تو را حس می کنم
دوستت دارم
واژه ای که آن را از تو آموخته ام
از تو در ابتدای خلقت
آنگاه که نبودم و بود
واژه ای که تا ابد در درون من تکرار خواهد شد
آکاه که نباشم و باشم
برای یافتنت هیچ تلاشی نمی کنم
یافتن شاید کلمه مناسبی نباشد
برای تو که پیدا ترین پیدایی
اگر گمشده ای باشد آن چیزی نیست جز عقل خسته من
که عشق را نمی شناسد
آری تو پیدایی ونزدیک
تو را در شکفتن گل قاصدک دیدم
و در پیچش لطیف نیلوفر
در ماهتاب نقره ای
در اوج آسمان
و در تلاش یک پرنده برای پریدن از شاخه
با تو سرشار از بودنم
خنده ات را دیده ام نمی دانم کجا و چگونه
شاید در هیبت کودکی پشت شیشه ماشین
چشمانت را حس کرده ام
شاید در کنار ساحل در حین شن بازی
من کوچکم و حقیر
اما نمی دانم چه شد که قلب کوچکم
لایق عشق بزرگ تو شد
عشقی به بی کرانگی اقیانوس
و به آبی دریا
و به گرمی خورشید
و به لطافت نسیم
نمی دانم کجایی
من تو را در جاهای مختلفی دیده ام
اما بیشتر از همه تو را
در میان ابرها می بینم با قامتی انسانی
که در زیبای مسخ کننده زمین و آسمانی
با ردای از رنگ مورد علاقه ات سفید
سفیدی به رنگ پاکی روح
سفیدی به رنگ تمیزی برف
آری تو آنجایی این چیزی است که قلب من آن را باور دارد
و این باوری است که هرگز تغییر نمی کند
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:18  توسط نگین  | 
این یک داستان عشقی نیست. یک داستان زندگی ست.چند پرده از نمایشی مستند، نمایش مستند آنها
شخصیت اول زن
و شخصیت اول مرد
خوب نمی دانم در نمایشنامه ایی که فقط دو بازیگر هست هم شخصیت اول معنی دارد یا نه
بگذریم
پرده بالا می رود
سن تاریک است
در گوشه ایی از سن مردی دیده می شود
و در آن سوی زنی
بی آن که حرکتی بکنند
حتی به یکدیگر نگاه نمایند
هر دو خیره اند به نقطه ایی در فضا
شگفتا که هر دو انگار به یک نقطه می نگرند
مرد:دیدن عجیب کلمه ی است هزار بار تو را دیدم نه با چشمهای سر
زن: آری مرا دیده ایی به چشمهایی از جنس روح
و آنگونه دیدن که کس مرا ندیده
مرد: تو را می شناسم قسم به روح
قسم به پاکی
عطرت را می شناسم با آنکه هرگز آن را نبویده ام
زن:کجاست یعقوب؟ کجاست که ببیند مرا که من یوسفم را چگونه باز می شناسم یوسفی که برادر حسود دنیا نشانش را هرگز به من نداد
مرد: دستانت سرد است
زن: آری اما دلم گرم است به بودنت. براستی مرا چگونه شناختی؟ از پی آن همه فاصله ها
مرد: تو را چگونه شناختم؟! نمی دانم تنها می دانم که قصه همان قصه بود قصه تکراری مادر بزرگ اما هیچ کس نگفت
براستی چه دید مجنون در لیلی
فرهاد در شیرین
شاید خود را
زن: زیبایی خود را
به راستی چنین است عشق آن زلال آینه گون
که انسان خود را به زیبا ترین شکل در آن می بیند
این است سر نوشت هر عاشق
مرد: عشق یافتن کسی که همزاد توست
و همراه
زن: و هم نفس ثانیه ها.
با که باز گویم؟ چه کسی می فهمد که چسان می گذرند ثانیه های من با حضوری از جنسی پاک بی آنکه دیده باشمت،بی آنکه بشناسمت. شناختن آیا ممکن است؟ شناختن تو همچون شناختن خود من است و چه بسیار عارفان که گفته اند شناخت خدا نیز چنین است.
با من بگو
بگو که چگونه باز شناسمت؟
مرد: از صدای قلبت
از کندی نفسهایت
زن: آه آری خوب نشانی دادی
مگر غیر از این بود که از ابتدا همین قلب مرا به راه تو آورد
و همین نفسها بودنت را نشانم داد
با من گفته بودی از سفر
از سفر به جایی دور یا نزدیک
با تو گفته بودم از نشانی در آسمان
یادت هست؟
مرد: آری به وضوح روز
با من گفته بودی در آن سرزمین
آنها به هم می رسند
آنان که بودن یکی نبودن دیگری را نوید می دهد
و گفته بودی آنها نشانه اند
نشانه ایی از من و تو
زن: هرجای دنیا را که بگردی چنین است
خورشید که می تابد ماه دیده نمی شود
و بالعکس
مرد: سفر ناگزیر بود و من غمگین از دوریت
اما تو مرا با آن نشانه روانه کردی
گفتی در آن سرزمین ماه و خورشید را در کرانه آسمان خواهی دید
با من گفتی این یک نشانه است
از غیر ممکن هایی که ممکن می شوند
زن: و تو نگفته می دانستی چه آرزوی محالی در دلم موج می زد
آه خدایا
باز هم گونه هایم آتش گرفت
از رازی نگفته
و آرزویی دیر ممکن
مرد: بدنبال نشانه ات سرم را بالا آوردم و
آنها را دیدم
در گوشه ایی ماه را
و در گوشه ایی دیگر خورشید را
آنگاه که همراهان از اشکهایم پرسیدند وزش باد را علت کردم
اما نه
وزش باد نبود
حس حضور بود
حضور قدرتی فراطبیعی
نه از جنس آدمیان
و نه با ناتوانی انسانگونه
زن: فکر کنم می دانم از چه سخن می گویی
از عطر نرگسهایی که با تولد تو بر خاک می رویند
نرگسهایی در گلدان خانه شما
که عطرش فرسنگ  ها راه را می پیماید تا حس کنم بودنت را
آمدنت را به کره خاکی
عطری پاییزی
همراه با بوی خوب پرتقال و نارنج
".مرد: تو می گویی ممکن است؟ سهراب می گوید "همیشه فاصله ایی هست
زن: و او خود بود که نخستین بار از دچار شدن گفت
دچار یعنی عاشق
چه بگویم نمی دانم
تنها می دانم
او دوستمان دارد
او عاشقانه دوستمان دارد
مرد آرام می خواند دستهامان نرسیده است بهم لیک ...
پرده پایین می آید
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:2  توسط نگین  | 

 

 

بچه که بودیم زندگی جدی تر از امروز بود

اول بازیهای بچگی با یه کلمه شروع می شد

مثلا تو دزد باش من پلیس

مثلا من راننده باشم تو مسافر

مثلا تو دکتر باش من مریض

مثلا تو بابا باش من مامان

مثلا من معلم باشم تو شاگرد

با مثلا شروع می شد اما خیلی جدی ادامه پیدا می کرد

دزد از دست پلیس فرار می کرد و تو کوچه پس کوچه های اتاق یک وجبی می دوید

مسافر همه بچه هاشو سوار تاکسی می کرد و سر چهار راه بالا بعد ماشین سفیده پیاده می شد و می رفت که دوباره سوار یه تاکسی دیگه بشه راننده هم با دقت پشت چراغ قرمز می ایستاد و قوانین و با عشق رعایت می کرد

دکتر با دقت نسخه ای رو می نوشت که حتی بهنرین نسخه خوان شهر هم نمی تونست بخونتش اما دوا ها پیدا می شد و مریض زود زود خوب می شد

بابا از سر کار با دست پر به خونه می آمد و بچه هاش و بغل می کرد مامانم براش غذا می آورد و از بچه ها شکایت می کرد

معلم عجیب ترین کلمات و پایه تخته می نوشت و به بچه ها سر مشق می داد و به بچه ها با مهربونی کمک می کرد که درست بنویسن

بچه که بودیم زندگی جدی تر بود

حالا هیچ پلیسی دنبال دزدا زیر میز و روی تخت نمی دود

هیچ مسافری با اون همه بار و بندیل سر خط نمی ایسته زنگ می زنه تاکسی تلفنی تازشم الان هیچ راننده تاکسی اینقدر به قوانین پایبند نیست

هیچ دکتری یه دوا نمی ده که مریضش خوبه خوب شه

هیچ بابایی وقتی خسته از سر کار میاد بچه هاشو بغل نمی کنه فقط صدای آمریکا گوش میکنه و غصه می خوره

هیچ بچه ای عشق و محبت معلم و حس نمی کنه

بچه های امروز چی بازی می کنن؟

همون بازی های ما

خدا کنه لااقل تا بچه هستن این چیزها رو تجربه کنن

بچه که بودیم زندگی جدی تر از امروز بود

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:2  توسط نگین  | 

 

232

vaghti to saret hezar ta soale chi kar mikoni?

 har ja ro ke negah mikoni ye soale jadid be nazaret mirese vaghti har chi mishnavi soal mishe to zehnet?

man emrooz kohe soalam ama taghat ovordam 20 tasho bishtar naporsidam az doro baria

baziash khili asasie baziash na :

" khoda ya vaghean fek mikoni man liaghet in hedye bozorgat ke tavalode parsal behem dadi o daram?"

" man khoshbakht taram ya parande ha?"

"chera hich kas vase man pofak nemikhare?"

" hamishe zendegi hamooni mishe ke fekr mikonim?"

" chera derakht kocholye jeloye sherkat bargash dar nemiad dige dare dir mishe ha?"

" chera negin? mege esme dige nabood?"

" chera hich kas delesh bara gosfandi ke hamsaye dishab ghorbooni kardo khonesh hanooz ro asfalte nemisoze?"

" chera gorbam az mahale ma raft? yani asheghe yeki dige shood?"

" chera gole naze to baghche zarde?"

"chera zendegi hamoon ghad ke mozakhrafe ghashange?"

" mege gole nilofare to baghche ta chand vaght dige gol mide ke man hich sobe zodi pa nemisham beram shekoftane ba shokohesho tamasha konam"

" chera delam noon panir goje khiar mikhad?"

"chera behem etamad mikonim? chera nabayad bokonim?"

"chera vaghti asabani misham boghz mikonam?"

"chera adama ba etelaate nagheseshoon harf mizanan?"

"chera sob ke pashoodam aval az hame cheshamo arayesh kardam kasi nafahme gerye kardam?"

hamin alan maman omade ba didane ghiafam mige chie? migam daram soal tarh mikonam mikhande mige vase IELTS jome?

midonam soalam azar dahandan midonam ke asabe khilia ro ba soalam khord mikonam ama chera das var nemidaram?

roze marge man roze marge soalame

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 17:52  توسط نگین  | 

 

بیا بگو نیستم و خلاص

چند بار این حرف رو شنیدم دیگه حسابش از دستم در رفته اولین بار تو مدرسه بود مدیر با چرب زبانی گفت مامانت اینا اشتباه می کنن اما تو دیگه دختر بزرگی شدی 9 سالته می توانی خودت راهت و انتخاب کنی به حرف آنها گوش نکن بیا بگو نیستم و خلاص

12 سال دوران تحصیل از خیلی ها این حرف رو شنیدم دوستام آشنا ها کسایی که با مهر حقیقی می خواستن که موفقیت من و ببینن بهم گفتن بیا بگو نیستم و خلاص

اما یکیش بد جوری تو یادم مونده سال 80 بود رفتم کارت ورود به جلسه کنکور بگیرم تو کارت نوشته بود دین: اسلام رفتم دایره رفع نواقص به آقای مسئول آنجا که آن طرف میله های دانشگاه طهران نشسته بود گفتم ببخشید کارت من اشکال دارد این مشخصات من نیست من بهایی ام کارتم و گرفت و گفت بیا بگو نیستم و خلاص برو امتحانت رو بده لبخند آروم من نمی دونم چیکارش کرد و چرا آنقدر عصبانی شد که کارتم باره کرد و ریخت تو صورتم

این حرف حرف آشناییه واسه من و هم دینای من برای ثبت ازدواج، کار کردن توی یک اداره دولتی، برای گرفتن کارنامه کنکور، برای آزادی از زندان، برای گرفتن گذرنامه، برای ثبت نام توی مدرسه، برای گرفتن حقوق بازنشستگی و برای جواز کار

دیروز آشنایی رو دیدم خانم 80 ساله ای که تنها در آمدش حقوق بازنشستگی شوهر مرحومش تو اداره راه آهنه از حقوقی که از اول امسال به جرم بهایی بودن قطع شده به اداره راه آهن دیروز زنگ زد و آنها بهش گفتن بگو نیستم و خلاص اونم آروم گفت آقا من شاید 2 3 سال بیشتر نباشم کل حقوق من تو این سالا می شه 4 5 میلیون تو می خوای من به خاطر 5 میلیون خون دادش شهیدم و نادیده بگیرم اون حتی واسه نجات جونش حاضر نشد اینو بگه

گوشی و که گذاشت بهم لبخند زد دیدم چقدر بیخود مدیر طفلکم 3 سال انرژی صرف کرد آقای مسئول کارت عصبانی شد و ... چه درخواست مسخره ایه که آدم به خاطر نفع خودش از حقیقت بگذره یا اونو مخفی کنه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 17:50  توسط نگین  | 

گونه هایم گلگون شده بود نمی دانم از شرم دیدن خورشید مهربان بود یا از داغی نفس های خرداد. منتظر اتوبوس بودم و چشمانم خیره به بستر آرام خورشید و خورشید که اندک اندک می رفت تا بیارامد.

اتوبوس آمد دم کرده و داغ و من در آن تصویر خودم را دیدم آن هنگام که کودکی فراموش شده ام را در آغوش کشیده بودم و کودکم خفته بود با موهای مجعد قهوه ایش و صورتش افروخته بود نه ازهرم هوا که از سوز سرمای نگاه مردان، نه! نه! نامردان سرزمینم!

سیلی بی رحمانه پرده مرا به خود آورد و دیدم که در این پوشش اجباری نیز در امان نیستم از شر نگاههای زهر آگین و دلم خواست مثل مانی کوچکی که کنار دستم ناگهان از خواب پرید گریه کنم از گرما و پناه ببرم به آغوش مادرم اما نه ازگرمی هوا که از آتش سوزان دلم

خدایا چه آمده بر سر ما؟

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:5  توسط نگین  | 

 

وقتی تو روزنامه خواندم به خودم لرزیدم خیلی خودم را کنترل کردم که اشکام در نیاد حتما شما هم شنیدید که گروه نجات در چین زن جوان را مرده در زیر آوار پیدا کردند حالت قرار گرفتن زن عجیب بود وقتی سعی داشتند جنازه را بیرون بکشند متوجه نوزاد سالم و در خواب زن شدند در لای لباس های کودک یک تلفن همراه بود با یک اس ام اس "عزیزم اگر زنده ماندی هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:0  توسط نگین  | 
 
975
این تنها عکسی است که من از آنا دارم
البته شما آنا رو نمی بینید اما من حضورش رو در این عکس حس می کنم
دختری که توی عکس می بینید منم
و آن آقای خندان هم بابای منه
راویان نقل می کنند که من سرخک گرفته بودم و خانه مامان بزرگ اینا بودم
(البته این و از ساعت پشت سر بابا هم می شه فهمید سالهاست که این ساعت همون جا به دیوار خانه مامان بزرگ ایناست.)
خوب از موضوع دور نشیم این اولین روزیه که من آنا رو دیدم
بابا اون رو خریده بود و آورده بود
لباساش دقیقا اندازه من بود
برای همین آنا لباساش رو بهم قرض داد تا توی جعبه اش عکس بگیرم
عکسی که آنا توش هم نیست و هم هست
آنا بهترین دوست من بود
به زبونی حرف می زدم که کسی نمی فهمید اما آنا گوش می داد
وهمیشه لبخند می زد
آنا سالها با من موند
در ازای بوسه های هر روزم با همون لبخند جاودانش فقط نگاهم می کرد
آنا هیچ وقت بهم نگفت که دوستم داره
حتی یه بارم بغلم نکرد
من و نبوسید
در حالی که من براش همه کار می کردم
از صبح تا شب عین چشمام مراقبش بودم
عروسکای دیگه هم داشتم اما هیچ کدوم آنا نبود
عشق شدید من به اون تو خانواده ما همیشه ورد زبون همه بود
می دانستند که بی آنا نمی خوابم
بی اینکه به آنا غذا بدم غذا نمی خورم
بهم لبخند می زدند وقتی عین خاله که عرفان و گذاشته بود رو پاش آنا رو می خوابوندم یا بهش شیر می دادم
میدانید می خواهم بگم وقتی بچه هستیم
به یه عروسک که هیچ حسی بهمون نشون نمی ده آسون دل می دیم
و براش همه کار می کنیم
اما وقتی بزرگ می شیم دل آدم های با احساس و می شکونیم
اونم بی اینکه حتی احساس عذاب وجدان داشته باشیم
گاهی آرزو می کنم بتونم آدم ها رو به اندازه آنا دوست داشته باشم و برام فرقی نکنه که اونا من و دوست دارند یا نه
واسم مهم این باشه که محبت کنم نه محبت ببینم یا از دیگران انتظار داشته باشم واقعا که همین عشق بدون شرط که زندگی بچه ها رو قشنگ می کنه.آن وقت ما آدم بزرگا به بچه یاد می دیم که بیا ماچم کن تا بهت آبنبات بدم
بنظر من که این کارمون شرم آوره تو چی فکر می کنی؟
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:54  توسط نگین  | 
 
986
از همه تلفن های صبح زود متنفرم
صدای گریه مامان هنوز از گوشم بیرون نرفته
انگار نه انگار که 8 سال از اون ماجرا می گذره
از ترس جرات بلند شدن از تختم رو نداشتم
می دونستم بابا دیشب خونه نیومده
بابا بزرگ برای همیشه رفته بود
تحمل دیدن اشک خیلی ها رو نداشتم
مخصوصا اشکای بابا
که آروم و بی صدا از چشماش می ریخت
دم پله ها نشستم
آروم اشکام می ریخت
عمو بغلم کرد برد توی اتاق
گفت گریه نکن عمو جون
بغضم ترکید
13 سال با بابا بزرگ زندگی کرده بودم
اما ...
مامان بزرگ ناله می کرد و تند و تند لباسای
بابا بزرگ رو جم می کرد نمی دونم چرا
حتی خودش هم نمی دونست چرا
اشکام می ریخت بی صدا مثل همیشه
با تمامه جونی که داشتم بلند شدم
رفتم بیرون از اتاق
چشمم افتاد به اتاقش
تختش
تسبیحش
عصاش
صندلیش
رفتم توی اتاق
در و بستم و پشته در نشستم
تا می توانستم گریه کردم
هق هقام با صداهای که از پشت درازم می خواستند که درو باز کنم گره خورده بود
بهش التماس کردم برگرده
فقط برای یه لحظه
فقط برای گفتن یه حرف
خواهش کردم اما...
نمی دونم بابا اینا درو چه جوری باز کردن
شاید خودم باز کردم
همه غمگین بودن
اما هیچ کس غم من و نمی فهمید
من دردم چیز دیگه ای بود
می خواستم فقط یه چیز بگم
بهش
بوی غذا که بهم می خورد حالم بهم می خورد
نمی توانستم
اصرار پشت اصرار که غذا بخورم
من تا حرفم و نمیزدم نمی توانستم
چرا کسی نمی فهمید چی می گم؟
چرا اینجوری نگام می کردند؟
از همه نگاه ها بیزار بودم
من فقط یه حرفه کوچیک داشتم
باید می گفتم
اما نگفته بودم
همه گریه می کردند
واسه مظلومیتش
واسه این که صدا ها رو خوب نمی شنید
واسه کارای عجیب و غریبش
اما من فقط یه خاطره تو ذهنم می چرخید
وای که چه روزه بدی بود
فقط 10 سالم بود با پژی رفته بودیم تو حیاط
حباب بازی
با عصبانیت از پله ها آمد پایین و داد زد
کف می ریزی پا گلدونا می خواهی همه خشک بشه ؟
تو نگاهش عصبانیت بود
آنقدر زیاد که ...
الانم نفسام می گیرد
تو چشماش زل زدم
داشت با چشماش داد می زد که دوستم ندارد
آنقدر که نشستم
از خشم می لرزیدم
لیوانی که تو دستم بود رو محکم کوبیدم به زمین و از پله ها دویدم بالا
از این خاطره متنفر بودم
چرا الان؟
چرا الان آمده بود سراغم؟
عجیب بود که ولم نمی کرد
بیدار می شدم
می خوابیدم بازم جلوی چشمم بود
برو لعنتی
برو
برو خاطره مزخرف
اما نه نمی رفت
بابا
خدایا
آخه چرا حرفم من نمی فهمی
من دارم التماست می کنم
بهت می گم فقط یه دقیقه کارش دارم
می خواهم یه چیز کوچیک بهش بگم
خدا جون
تو قادری تو می توانی
می دونم که می تونی
فقط یه دقیقه برش گردون
یه چیزی بگم بهش
خواهش می کنم
خدا هم حرفم و نمی فهمید
خورد بودم تمام تنم درد می کرد
خودم هم از حال مزخرفی که داشتم حالم بهم می خورد
دعا خوندم دعا خوندم
اما فقط همون خواسته قدیمم و از خدا می خواستم
ای بابا اونم که اصلا گوشش بدهکار نبود
اونقد خودم و خسته کردم که که خوابم ببره
تمام ظرفای کرایه ای رو شسته بودم
خودم و احمقانه سرگرم کرده بودم
دیگه خودمم خودم و نمی شناختم
فردا خاکسپاری بود
می خواستم نباشم
نبینم
نرم
یادمه به دختر عمه ام گفتم من فردا نمی یام
گفت مگه می شه همه می رن توام باید بیای
آره باید می رفتم
شاید خدا می خواست معجزه ای نشونم بده
شاید اونی که می خواستم
اتفاق می افتاد و من فرصت پیدا می کردم
حرفمم و بزنم
رفتم
اما قدم از قدم بر نداشتم نتوانستم
نتوانستم برم جلو
آمدم برم ببینمش
فرید دستم رو گرفت گفت نرو
منم عین یه برده به حرفش گوش دادم
وایسادم تو تمام مدتی که نماز خوانده می شد
همون جا وایسادم
به خدا گفتم
تو رو به بزرگیت قسم
اگه قراره کاری بکنی الان وقتشه ها
اما اون هیچ کاری نکرد
هیچ کار
بابا بزگ واسه همیشه آروم گرفت
تو زمینی که مادر همه ماست
تو آسمونی که خانه ی پدریمونه
از اون روز بود که همون جا سر خاک بابا بزرگ قسم خوردم
دیگه هیچ وقت این کارو تکرار نکنم
از اون روز بود که با خودم عهد کردم
حرفی رو که فرصت نکردم به بابا بزرگ بگم
همیشه به کسایی که دور و برم هستند بگم
بگم که دوستشون دارم
و هر روز ازشون بپرسم که دوستم دارند؟
تا یه وقت آنها هم مثه من حسرت نکشن
که چرا نگفتن
دلیل این سئوال تکراریم همینه
که تا حالا به هیچ کس نگفته بودم
هنوزم وقتی یادم به بابا بزرگ می افته
یا تو خوابم می بینمش اول از همه
بهش می گم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:52  توسط نگین  | 
دیشب یک شب عجیب تو زندگی من بود. برام خیلی مهمه که این پست جدید رو بخوانید نمی دانم چرا اما حس می کنم باید به همتون بگم. خسته بودم خیلی خسته واسه همین حدود ساعت یازده رفت توی تختم اما خوابم نمی برد چشمام خسته و تب دار بود اما خبری از خواب نبود
توی سرم میلیون ها حرف میلیون ها فکر جا به جامی شد. از آن طرف چشمام از خستگی حتی اشکام رو نگه نمی داشت پاشدم موبایلم رو روشن کردم که یه چیزی گوش بدم مگه با صدای اون خوابم ببره ابی آهنگ برج و کبوتر رو می خواند 10 بار بهش گوش دادم و با هاش خواندم
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سر پناه خستگی اش شد
مهربونیش مرهم شکستگی اش شد
اما این حادثه برج و کبوتر
قصه فاجعه دلبستگی شد ...
باد و بارون که تموم شداون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق و ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من ای مسافر من
من همون پوسیده تنها نشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
نه اینم چیزی نبود که خوابم کنه
حدود ساعت 2 بود
بابا داشت فوتبال می دید
تا حالا این کارو نکرده بودم اما دیگه چاره ای نداشتم
بالش قرمزم گرفتم دستمو
رفتم کنارش وایسادم
گفتم بابا میشه برم پیش مامان بخوابم
با چشای آبیش زل زد بم و گفت برو
همین طور که می رفتم گفت خبریه
گفتم نه
اما تو دلم چه خبرای بود
دقیقه اول که وارد شدم از کارمپشیمون شدم مامان
خواب خواب بود
و ساعت دیواری اطاق خیلی صدا می داد من که از همه صدا های که گذشت زمان و نشون بده از بچگی وحشت داشتم
فهمیدم اشتباه کردم اما دیگه نمی توانستم برگردم
سرم و گذاشتم رو بالشم
صدای نفسای مامان
آخی
ساعت سه بود که اومد
مثل همیشه مهربون
بهم گفت سرتو بذار روی زانوام دخترکم
سرم و اروم گذاشتم روی زانو هاشون
گفتم مرسی اومدین بهتون احتیاج داشتم
لبخند زد مثل همیشه تو عکساشون
گفتم امروز سه ساعت باهاتون حرف زدم
التماس کردم که عزیزترینام تو آرامش باشند
انگار گفت می دانم
مولای من
چه پدرانه قطره های اشکم بر زانو هاتون ریخت
یادمه ازشون خواستم کبوترم رو حفظ کنید
یادمه التماس کردم که کبوترم غم نبینه
از اون به بعد فقط دستشون رو روی موهام حس کردم و بوسه امو به زانو هاشون
ویه حس
حس یه حرف که می گفتند
خسته ای دخترم بخواب همه به آرامش می رسید
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:49  توسط نگین  | 
راه افتادی همش می زنی تو کاسه کوزه من ؟
می خواهی بگم کوچیکم، خوارم، هیچی نیستم ؟
بگم حل می شه ؟
آره خدا
من کوچیکم خوارم هیچی نیستم
اصلن غلط کردم
آخه حرف حساب تو چیه ؟
چی می گی ؟
چی می خواهی؟
می خوای بنده هات زجر بکشن بلکه به یادت بیفتن؟
اومدم بهت بگم این جور به یادت افتادن فایده نداره بدرد عمه من می خوره
اومدم بگم یه بنده مث من به هیچ دردت نمی خوره
شاید یه موقع هایی مثه الان بیاد پیشت اما همیشه فراموشت کرده
دلت و به کیا خوش کردی؟
آخه تو کجایی؟
وقتی دارم باهات حرف می زنم کجا رو نگاه کنم؟
تو اصلن می بینیم ؟
حواست هست چی کار می کنی؟
به خداییت قسمت می دهم
به دادم برس
فقط خودت می توانی
خدایا من کوچیک
تو بزرگ
خدایا من عاجز
تو قادر
خدایا امیدم تویی
نا امیدم نکن
خدایا التماست می کنم
خدایای بدترین بنده ات این و ازت می خواهد
خدایای بهترین بنده تو شفیع می گیرم که بهم رحم کنی
می دونی که هیچ راهی بغیر از تو برام نمونده
اومدم بلند بلند رو زمینت بخوونم
هوالله
ای پروردگار بی کسم و بی نفس،ضعیفم و بس، خاشاکم و خس تویی فریاد رس ع ع
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:48  توسط نگین  | 
 
کی می شه چشمای من
خواب تو رو بببینه
کاشکی توو قلب سردم
شادی و عشق بشینه
تو دفتر قلب من
اسم تو خونه کرده
عکسای خندون تو
من و دیوونه کرده
بذار که توی چشمام
شوق تو پر بگیره
بپره تا اوج ماه
بازی و سر بگیره
برای من بگو که
آسمونا چه رنگه؟
وقتی که پر می گیری
عرش خدا قشنگه؟
دلم می خواد بمیرم
برای چشمای تو
تا که بدونی هیچ کی
نمی گیره جای تو
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:42  توسط نگین  | 
 
روزی روزگاری در دنیای ما آدمها همه چیز طبیعی بود
پس قانون ماندگاری تا مدت محدود برای همه چیز حاکم بود گل ها، دندان ها، صورتها و
انسان این موجود پرسشگر به دنبال راه چاره ای بود که خود را و دنیای اطرافش را جاوید کند
آری هدفش پایداری زیبایی ها بود
اما چه کرد با خودش؟
گلها دیگر پژمرده نمی شدند اما رایحه ای نداشتند که جان پرور شوند
دندان ها می جویدند اما انسان را از خنده منع می کردند
صورتها جوان بودند اما شادی و غم در آنها پیدا نبود
اما انسان نادان دست بردار نیست
امروز به دنبال کیمیای جاوید کردن عشق می گردد
خدا به داد بشر فردا برسد
 
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:36  توسط نگین  | 
 

در روزگار عجیب و غریب ما که آدمها حق نفس کشیدن را هم از هم به راحتی می گیرند می شنویم سرباز معلمی در یک ده خیلی کوچیک در جنوب ایران برای 4 بچه مشتاق آن روستا مدرسه تشکیل می دهد و آن را به عنوان کوچک ترین مدرسه دنیا به وسیله دنیای اینترنت در جهان ثبت می کند در بلاگش هر روز از اشتیاق رو به تزاید بچه ها به تحصیل می نویسد از نور دانش عشق به دانستن و تجربه کردن و...
راستش وقتی این مقاله را در روزنامه خواندم برای لحظه ای یادم رفت که کجا زندگی می کنیم یادم رفت که همین امسال دانشگاهی که تنها امید بچه های بهایی در ایران بود غیر مجاز شناخته شد. یادم رفت که اعتقادات دینی یک فرد در ایران، سرزمین زیبایمان دستاویزی شده برای خط کشی ها،محرومیت ها، آزارها و اذیت ها
این مقاله را خواندم و های های گریه کردم برای کودکان وطنم چه مسلمان،چه مسیحی،چه یهودی،چه زرتشتی و چه بهایی نه، شاید هم گریه کردم برای کشور مقدسم کشوری که به آن افتخار می کنم هر چند که امروز خوار شده اما امید روزهای خوش آینده مرا سر پا نگه داشته فقط همین امید امید به کودکان سرزمین مادریم

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:33  توسط نگین  | 

 

640

 

chand rozie ke miram sare kar az badve vorodam 28 joft cheshm hamin tor ber o ber negam kardan badam ba halati tahghir amiz raftan o omadan

az negaheshoon az hamoon avalam khosham nayoomad rastesh to cheshmashoon ye chizi bood ye ghoror ye faryade khofte ke shenide nemishood

ba hamam ziad khob nistan hamash daran ba ham chesh to chesh mishan ghazaye ham o ghap mizanan

nemidonam akhlaghaye ajibi daran ghahi hamchin be man negah mikonan ke ehsas mikonam harekatam dar nazareshoon ghire adie :)

shayad chon manam haminjori negaheshoon mikonam

az ensaf nagzarim mahiaie ghashangan

ke fekr mikonan karaye mohemi anjam midan

shenaye ye tarafe akvariomo mirizan on var onam ba ye deghate fogholade ke tajoob avare :)

gahi hes mikonam shayad man to akvariomam o ona shahede manan shayadam vaghean intore khoda ro che didi :)

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:26  توسط نگین  | 
 

من می خوام پروانه ها

توی دلم پر بگیرن  

بپرن تا اوج ماه  

بوی بارون بگیرن

من می خوام پرنده ها

من و بی تو نبینن  

آسمونه اون چشات

حیف تنها بشینن

من می خوام که دنیامون

رنگ شادی بگیره  

توی نور چشم تو

هر چی غصه اس بمیره

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:23  توسط نگین  | 
 
  بالا