|
این سالها
|
||
انا عند المنکسره قلوبهم
برای یک دختر کلاس سومی دبستان این کار خیلی سختی بود
چند روز بهش فکر کردم
وبعد تصمیمم رو گرفتم
اما باید خیلی کار ها می کردم
باید یکم از پول های عیدیم بر می داشتم
از اون مهم تر باید یه جوری برنامه ریزی می کردم که خیلی هم دیر به خونه نرسم که مامان بویی نبره
برای همین چند روز بود که با ساعت قرمز و مشکیم زمان می گرفتم که چقدر راه دارم
باید با چه سرعتی بدوام
روز ۲ اردیبهشت بود من تمام نقشه ام توی ذهنم بود
۱ ربع مانده بود که زنگ آخر بخورد که من وسایلم رو جمع کرده بودم و
کیف کولی ام را هم به شانه ام انداخته بودم
پول عیدیم هم توی مشتم ماچاله شده بود
زنگ خورد من و نمی دانم چه طوری از خیابان مدرسه گذشتم
به سمت داروخانه دویدم
اما اینجا تازه سخت ترین کار دنیا بود
چیزی که اصلا فکرش را نمی کردم
در سنگین داروخانه را هول دادم و رفتم توی داروخانه بوی جالب دارو زد توی دماغم
خانم همیشه خوش اخلاق داروخانه ایی امروز از شانس بد من بد اخلاق و خسته بود
بهش آروم و با خجالت گفتم
روژ لب می خواهم این هم پولش
پول های خیس شده از عرق درمشتم را ریختم روی پیشخوان
چپ چپ نگاهم کرد
مقنعه ام مثل همیشه کج شده بود و با این که سه سال بود که هر روز آن را سر می گذاشتم هنوز هم
چونه شیطونه مقنعه می رفت بالا
زل زده بودم توی چشم هاش
پرسید روژ لب چه رنگی
ای وای این همان موضوع پیش بینی نشده بود
من که به رنگش فکر نکرده بودم
داروخانه شلوغ بود و خانم همیشه خندان حوصله وقت تلف کردن با من را نداشت
گفتم نمی دونم
کم مانده بود که گریه ام بگیرد
گفت صورتی خوبه
گفتم ببینمش
خیلی پر رنگ بود عین رنگ های مداد رنگی
آره همین خوب بود
گفتم بله این خیلی خوب است
ممنونم
روژ را در دستم نگه داشتم حالا باید با همه سرعت می دویدم
الان بود که مامان نگران شود و بیاید سر کوچه و همه نقشه های من نقش بر آب شود
وقتی می دویدم به همه چیز فکر می کردم
به این که چه کار کنم
مامان مانتو پوشیده و دمپایی به پا دم در وایساده بود
گفت کجا بودی
از این که همه چیز خراب شده بود و من انقدر بی عرضه بودم که نقشه ام خراب شده بود
خیلی خیلی ناراحت شدم واسه همین اشکام از گوشه چشمم ریخت پایین
مامان فکر کرده بود که خوردم زمین
گفت چی شده زمین خوردی
چته
مشتم و باز کردم و رژ و دادم دستش گفت این چیه
اشکام امون نمی داد آروم گفتم تولدت مبارک

آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت
بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت
آمدهام بهار خوش پیش تو ای درخت گل
تا که کنار گیرمت خوش خوش و میفشانمت
آمدهام که تا تو را جلوه دهم در این سرا
همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
آمدهام که بوسهای از صنمی ربودهای
بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت
گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل تویی
گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی
فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت
صید منی شکار من گر چه ز دام جستهای
جانب دام بازرو ور نروی برانمت
شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو
در پی من چه میدوی تیز که بردرانمت
زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی
گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت
از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست
شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت
هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن زانک همیپرانمت
نی که تو شیرزادهای در تن آهوی نهان
من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت
گوی منی و میدوی در چوگان حکم من
در پی تو همیدوم گر چه که میدوانمت

من فکر میکنم
هرگز نبوده قلبِ من
اینگونه
گرم و سُرخ:
احساس میکنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
ناگهان
میروید از زمین.
□
آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز
در برکههای آینه لغزیده توبهتو!
من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکههای آینه راهی به من بجو!
□
من فکر میکنم
هرگز نبوده
دستِ من
این سان بزرگ و شاد:
احساس میکنم
در چشمِ من
به آبشرِ اشکِ سُرخگون
خورشیدِ بیغروبِ سرودی کشد نفس؛
احساس میکنم
در هر رگم
به هر تپشِ قلبِ من
کنون
بیدارباشِ قافلهیی میزند جرس.
□
آمد شبی برهنهام از در
چو روحِ آب
در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه
گیسویِ خیسِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:
«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمینهم!»
طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

مثل پرنده ای باش که بر روی شاخه ای سست آواز می خواند. شاخه می لرزد ولی پرنده می خواند چون ایمان دارد که پرواز را می داند
![]()
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر دود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم
وقتی نوزادیم و بدنیا میایم چشمامون بسته است
یکم که می گذره چشمامون به این دنیا عادت می کنه
اول فقط یه چیزایی و تار می بینیم
بعد فقط تفاوت رنگها و می بینیم
رنگای سیاه و سفید توجه ما رو به خودش جلب می کنه
اما بعد همین طور قدرت بینای ما بیشتر میشه
مادر و پدرمون و می بینیم
خاله و عمو دایی و عمه مادر بزرگ و پدر بزرگ
آدمای نا آشنایی که تو چشماشون یه برق خوب هست
یا بهتر بگم باید باشه
و اون مهربونیه
یه مدت می گذره
ما بزرگ تر می شیم و چشمای ما هم برق می زنه
اما یه برق متفاوت
برق کشف جهان از دریچه چشمای کوچیکمون
لمس اشیا با دهنمون
هنوز خیلی خوب نمی بینیم
اما چشمامون می درخشه وقتی قشنگیای دنیا رو می بینیم
کشف می کنیم
که آسمون آبیه
برگ سبزه
برف سفیده
خورشید زرده
اما حیف!
حیف که این برق خیلی زود و بی اون که بفهمیم از بین میره
تو مدرسه می فهمیم که نور بی رنگه
آسمون آبی نیست
تو خیابون یاد می گیریم که درسته که برفی که می باره سفیده
اما این سفیدی دوامی نداره و زود زود سیاه می شه از دود
برق چشمامون میپره وقتی می فهمیم که دنیا جای قشنگی برای زندگی نیست
وقتی می بینیم که آدما هر روز تکه تکه می شن از بمبها
می میرند از گلوله های سرگردان
با هم دست به یقه می شن توی خیابون سر این که کی باید زودتر بره
وقتی می بینیم یکی چون از جای دیگه ایی عصبانیه زنش و بچه اش و می زنه
وقتی آدما برای نفع خودشون همدیگه رو گول می زنن
وقتی یه نفر فقط عکست و میبینه و برات می نویسه تو همونی هستی که من همیشه دنبالت بودم و تو می فهمی که این حرف و به هزار نفر دیگه غیر از تو هم می زنه
وقتی جنسیت یه نفر مهمتر از شخصیتشه
وقتی درخواستی رو قبول نمی کنی و اونا هر چی از دهنشون در میاد بهت می گن
وقتی هر کس حق خودش می دونه که با هزار نفر هم زمان دوست بشه و سر همه رو کلاه بذاره اسم بقیه که این کار و نمی کنن و بذاره احمق وبی دست و پا
وقتی همه به چشم یه متهم نگاهت می کنن
وقتی تو روی آدم می ایستن دروغ می گن
وقتی صدای گریه هات و هیچ کس نمی شنوه حتی هم خونه ایهات
دنیا جای قشنگی نیست
هیچ چیز قشنگی نداره
کاش اون قدر کوچیک بودیم که چشمامون هنوز رو این دنیا بسته بود
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم
اون وقت شاید صدای گریه مون آدمای خواب و بیدار می کرد
شاید اون وقت هنوزم ...
تنها به یه امید زنده ام
به امید کسی که تو چشماش یه نور هست
با این که چشماش و هیچ وقت ندیدم
اما اون من و می بینه
بدون نقابم
بدون خنده همیشگیم
اون اشکام و میبینه
صدای گریه ام و می شنوه
وتنها وقتی که چشمای من می درخشه
وقتیه که به اون فکر می کنم
آخه اون فروغ چشمان بی فروغ منه
کاش آدمها نسبت به هم بی تفاوت نباشن
کاش برای مرگ حیوانات حتی یه مورچه ارزش قائل باشن
کاش برای هم آرزوی موفقیت کنن و از شادی هم شاد بشن
کاش غم نباشه اگرم هست آدمها تو غمهای همدیگه واقعا شریک بشن
کاش دیگه تظاهر نکن
کاش برای هم به آب و آتیش بزنن
کاش مجبور نشن به زور اعتراف کنن
کاش پدرا از زندان برگردن و بچه ها رو در آغوش بگیرن
کاش کسی به خاطر بیان اعتقادش کشته نشه
زندانی نشه
کاش مادرا تو تنهایی غصه نخورن
کاش خواهرا دلشون گرمتر باشه
کاش برادرا همیشه شاد و سلامت باشن
کاش صدای خنده پر کنه در و دیوار خونه ها رو
کاش بچه ایی سر گرسنه نذاره رو زمین
کاش پدری شرمنده خانواده اش نشه
کاش دنیا جای بهتری برای زندگی باشه
کاش همه آدما بهم احترام بذارن
کاش عشق از چشمامون بریزه
کاش ... کاش ... کاش...
و هزاران آرزوی دیگه

همه فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته؟
...


ای عزیز این حدیث را گوش دار که مصطفی- علیه السلام- گفت: «مَنْ عَشِقَ وَعَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً». هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد. اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم گسترانید هرچند که میکوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان میدارد؛ و با این همه او غالب میشود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!
کارم اندر عشق مشکل میشـــود
خان و مانم در سر دل میشــــود
هرزمان گویم که بگریزم زعشق
عشق پیش از من به منزل میشود
دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات ترا حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت! و از عشق چه نشان شاید داد، و چه عبارت توان کرد! در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد سوزد، و به رنگ خود گرداند.
درمانده عشق را از آن درمان نیست
کانگشت به هر چه بر نهی عشق آن نیست
ای عزیز بخدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه بواسط آن بخدا رسند، فرض باشد بنزدیک طالبان. عشق بنده را بخدا رساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد. ای عزیز مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن، فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر! و آنکه عاشق لیلی نباشد آنچه فرض راه مجنون بود، او را فرض نبود. همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی بیند و عاشق لیلی شود؛ تا آن دیده یابد که عاشق لیلی شود که این عشق خود ضرورت باشد. کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود، گرفتار عشق لیلی شود. بمجرد اسم عشق عاشق شدن کاری طرفه و اعجوبه باشد:
نادیده هر آن کس که نام تو شنید
دل نامزد تو کرد و هر تو گزید
چون حسن لطافت جمال تو بدید
جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید
کار طالب آنست که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است بی عشق چگونه زندگانی کند؟
|
|
|
|
آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
زیر لب زمزمه کردم
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
یه غروب بود روی گونه هات
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات
اما فرقی هم نداره
کار از این حرفا گذشته
دیگه قلبم سر جاش نیست
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
خیلی سال پیش
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

من وشوهرم شاد و سرخوش زندگی می کردیم
تا این که یه روز من با دستای خودم زنی رو بخونه آوردم
زنی ناتوان و بی نهایت ضعیف
دلم برای گریه هایش سوخت
با خودم گفتم
اجازه بدهم او هم شادی های زندگی را در کنار من و شوهرم
تجربه کند
به او غذا دادم
و او با اشتها خورد
روزها گذشت
صورت لاغر و بی رنگش
آب و رنگی تازه گرفت
قدرت به پاهای ضعیفش آمد و توانست از جایش برخیزد
برایش لباس خریدم
و او روز بروز زیبا تر شد
در ابتدا متوجه رفتارهای او با شوهرم نمی شدم
لبخند ها برایم چندان مفهومی نداشت
اما کم کم همه چیز تغییر کرد
اما او بی توجه به من روی پای شوهرم می نشست
جلوی چشمم او را می بوسید
با هم به زبانی متفاوت حرف می زدند
برایش می رقصید
با او آواز می خواند
برایش قهقه سر می داد
شوهرم او را در آغوش می گرفت و به من لبخند می زد
از سرکار که برمی گشت برای او هدیه های گوناگون می خرید
لباس
کفش
شکلات
و...
و با من از عشقش به آن زن حرف می زد
زنی که کفش ها و لباسهای مرا بی شرمانه می پوشید
از لوازم آرایش من استفاده می کرد
او را به خانه آوردم
به او غذا دادم زمانی که حتی قدرت گرفتن یک قاشق در دستش را نداشت
و او اینگونه جواب زحمات من را داد
شوهرم او را به تختش می برد
او با بوسه ای از لبان شوهر من به خواب می رفت
وای بر من
وقتی به شوهرم از غم هایم می گفتم و از این که در چه آتشی می سوزم
بر من می خندید
گونه ام را می بوسید و می گفت
دخترت هم عین خودت آتیش پاره اس ![]()
اندیشه این داستان از من نیست


بچه که بودیم زندگی جدی تر از امروز بود
اول بازیهای بچگی با یه کلمه شروع می شد
مثلا تو دزد باش من پلیس
مثلا من راننده باشم تو مسافر
مثلا تو دکتر باش من مریض
مثلا تو بابا باش من مامان
مثلا من معلم باشم تو شاگرد
با مثلا شروع می شد اما خیلی جدی ادامه پیدا می کرد
دزد از دست پلیس فرار می کرد و تو کوچه پس کوچه های اتاق یک وجبی می دوید
مسافر همه بچه هاشو سوار تاکسی می کرد و سر چهار راه بالا بعد ماشین سفیده پیاده می شد و می رفت که دوباره سوار یه تاکسی دیگه بشه راننده هم با دقت پشت چراغ قرمز می ایستاد و قوانین و با عشق رعایت می کرد
دکتر با دقت نسخه ای رو می نوشت که حتی بهنرین نسخه خوان شهر هم نمی تونست بخونتش اما دوا ها پیدا می شد و مریض زود زود خوب می شد
بابا از سر کار با دست پر به خونه می آمد و بچه هاش و بغل می کرد مامانم براش غذا می آورد و از بچه ها شکایت می کرد
معلم عجیب ترین کلمات و پایه تخته می نوشت و به بچه ها سر مشق می داد و به بچه ها با مهربونی کمک می کرد که درست بنویسن
بچه که بودیم زندگی جدی تر بود
حالا هیچ پلیسی دنبال دزدا زیر میز و روی تخت نمی دود
هیچ مسافری با اون همه بار و بندیل سر خط نمی ایسته زنگ می زنه تاکسی تلفنی تازشم الان هیچ راننده تاکسی اینقدر به قوانین پایبند نیست
هیچ دکتری یه دوا نمی ده که مریضش خوبه خوب شه
هیچ بابایی وقتی خسته از سر کار میاد بچه هاشو بغل نمی کنه فقط صدای آمریکا گوش میکنه و غصه می خوره
هیچ بچه ای عشق و محبت معلم و حس نمی کنه
بچه های امروز چی بازی می کنن؟
همون بازی های ما
خدا کنه لااقل تا بچه هستن این چیزها رو تجربه کنن
بچه که بودیم زندگی جدی تر از امروز بود

vaghti to saret hezar ta soale chi kar mikoni?
har ja ro ke negah mikoni ye soale jadid be nazaret mirese vaghti har chi mishnavi soal mishe to zehnet?
man emrooz kohe soalam ama taghat ovordam 20 tasho bishtar naporsidam az doro baria
baziash khili asasie baziash na :
" khoda ya vaghean fek mikoni man liaghet in hedye bozorgat ke tavalode parsal behem dadi o daram?"
" man khoshbakht taram ya parande ha?"
"chera hich kas vase man pofak nemikhare?"
" hamishe zendegi hamooni mishe ke fekr mikonim?"
" chera derakht kocholye jeloye sherkat bargash dar nemiad dige dare dir mishe ha?"
" chera negin? mege esme dige nabood?"
" chera hich kas delesh bara gosfandi ke hamsaye dishab ghorbooni kardo khonesh hanooz ro asfalte nemisoze?"
" chera gorbam az mahale ma raft? yani asheghe yeki dige shood?"
" chera gole naze to baghche zarde?"
"chera zendegi hamoon ghad ke mozakhrafe ghashange?"
" mege gole nilofare to baghche ta chand vaght dige gol mide ke man hich sobe zodi pa nemisham beram shekoftane ba shokohesho tamasha konam"
" chera delam noon panir goje khiar mikhad?"
"chera behem etamad mikonim? chera nabayad bokonim?"
"chera vaghti asabani misham boghz mikonam?"
"chera adama ba etelaate nagheseshoon harf mizanan?"
"chera sob ke pashoodam aval az hame cheshamo arayesh kardam kasi nafahme gerye kardam?"
hamin alan maman omade ba didane ghiafam mige chie? migam daram soal tarh mikonam mikhande mige vase IELTS jome?
midonam soalam azar dahandan midonam ke asabe khilia ro ba soalam khord mikonam ama chera das var nemidaram?
roze marge man roze marge soalame
بیا بگو نیستم و خلاص
چند بار این حرف رو شنیدم دیگه حسابش از دستم در رفته اولین بار تو مدرسه بود مدیر با چرب زبانی گفت مامانت اینا اشتباه می کنن اما تو دیگه دختر بزرگی شدی 9 سالته می توانی خودت راهت و انتخاب کنی به حرف آنها گوش نکن بیا بگو نیستم و خلاص
12 سال دوران تحصیل از خیلی ها این حرف رو شنیدم دوستام آشنا ها کسایی که با مهر حقیقی می خواستن که موفقیت من و ببینن بهم گفتن بیا بگو نیستم و خلاص
اما یکیش بد جوری تو یادم مونده سال 80 بود رفتم کارت ورود به جلسه کنکور بگیرم تو کارت نوشته بود دین: اسلام رفتم دایره رفع نواقص به آقای مسئول آنجا که آن طرف میله های دانشگاه طهران نشسته بود گفتم ببخشید کارت من اشکال دارد این مشخصات من نیست من بهایی ام کارتم و گرفت و گفت بیا بگو نیستم و خلاص برو امتحانت رو بده لبخند آروم من نمی دونم چیکارش کرد و چرا آنقدر عصبانی شد که کارتم باره کرد و ریخت تو صورتم
این حرف حرف آشناییه واسه من و هم دینای من برای ثبت ازدواج، کار کردن توی یک اداره دولتی، برای گرفتن کارنامه کنکور، برای آزادی از زندان، برای گرفتن گذرنامه، برای ثبت نام توی مدرسه، برای گرفتن حقوق بازنشستگی و برای جواز کار
دیروز آشنایی رو دیدم خانم 80 ساله ای که تنها در آمدش حقوق بازنشستگی شوهر مرحومش تو اداره راه آهنه از حقوقی که از اول امسال به جرم بهایی بودن قطع شده به اداره راه آهن دیروز زنگ زد و آنها بهش گفتن بگو نیستم و خلاص اونم آروم گفت آقا من شاید 2 3 سال بیشتر نباشم کل حقوق من تو این سالا می شه 4 5 میلیون تو می خوای من به خاطر 5 میلیون خون دادش شهیدم و نادیده بگیرم اون حتی واسه نجات جونش حاضر نشد اینو بگه
گوشی و که گذاشت بهم لبخند زد دیدم چقدر بیخود مدیر طفلکم 3 سال انرژی صرف کرد آقای مسئول کارت عصبانی شد و ... چه درخواست مسخره ایه که آدم به خاطر نفع خودش از حقیقت بگذره یا اونو مخفی کنه
گونه هایم گلگون شده بود نمی دانم از شرم دیدن خورشید مهربان بود یا از داغی نفس های خرداد. منتظر اتوبوس بودم و چشمانم خیره به بستر آرام خورشید و خورشید که اندک اندک می رفت تا بیارامد.
اتوبوس آمد دم کرده و داغ و من در آن تصویر خودم را دیدم آن هنگام که کودکی فراموش شده ام را در آغوش کشیده بودم و کودکم خفته بود با موهای مجعد قهوه ایش و صورتش افروخته بود نه ازهرم هوا که از سوز سرمای نگاه مردان، نه! نه! نامردان سرزمینم!
سیلی بی رحمانه پرده مرا به خود آورد و دیدم که در این پوشش اجباری نیز در امان نیستم از شر نگاههای زهر آگین و دلم خواست مثل مانی کوچکی که کنار دستم ناگهان از خواب پرید گریه کنم از گرما و پناه ببرم به آغوش مادرم اما نه ازگرمی هوا که از آتش سوزان دلم
خدایا چه آمده بر سر ما؟

وقتی تو روزنامه خواندم به خودم لرزیدم خیلی خودم را کنترل کردم که اشکام در نیاد حتما شما هم شنیدید که گروه نجات در چین زن جوان را مرده در زیر آوار پیدا کردند حالت قرار گرفتن زن عجیب بود وقتی سعی داشتند جنازه را بیرون بکشند متوجه نوزاد سالم و در خواب زن شدند در لای لباس های کودک یک تلفن همراه بود با یک اس ام اس "عزیزم اگر زنده ماندی هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت






در روزگار عجیب و غریب ما که آدمها حق نفس کشیدن را هم از هم به راحتی می گیرند می شنویم سرباز معلمی در یک ده خیلی کوچیک در جنوب ایران برای 4 بچه مشتاق آن روستا مدرسه تشکیل می دهد و آن را به عنوان کوچک ترین مدرسه دنیا به وسیله دنیای اینترنت در جهان ثبت می کند در بلاگش هر روز از اشتیاق رو به تزاید بچه ها به تحصیل می نویسد از نور دانش عشق به دانستن و تجربه کردن و...
راستش وقتی این مقاله را در روزنامه خواندم برای لحظه ای یادم رفت که کجا زندگی می کنیم یادم رفت که همین امسال دانشگاهی که تنها امید بچه های بهایی در ایران بود غیر مجاز شناخته شد. یادم رفت که اعتقادات دینی یک فرد در ایران، سرزمین زیبایمان دستاویزی شده برای خط کشی ها،محرومیت ها، آزارها و اذیت ها
این مقاله را خواندم و های های گریه کردم برای کودکان وطنم چه مسلمان،چه مسیحی،چه یهودی،چه زرتشتی و چه بهایی نه، شاید هم گریه کردم برای کشور مقدسم کشوری که به آن افتخار می کنم هر چند که امروز خوار شده اما امید روزهای خوش آینده مرا سر پا نگه داشته فقط همین امید امید به کودکان سرزمین مادریم


chand rozie ke miram sare kar az badve vorodam 28 joft cheshm hamin tor ber o ber negam kardan badam ba halati tahghir amiz raftan o omadan
az negaheshoon az hamoon avalam khosham nayoomad rastesh to cheshmashoon ye chizi bood ye ghoror ye faryade khofte ke shenide nemishood
ba hamam ziad khob nistan hamash daran ba ham chesh to chesh mishan ghazaye ham o ghap mizanan
nemidonam akhlaghaye ajibi daran ghahi hamchin be man negah mikonan ke ehsas mikonam harekatam dar nazareshoon ghire adie :)
shayad chon manam haminjori negaheshoon mikonam
az ensaf nagzarim mahiaie ghashangan
ke fekr mikonan karaye mohemi anjam midan
shenaye ye tarafe akvariomo mirizan on var onam ba ye deghate fogholade ke tajoob avare :)
gahi hes mikonam shayad man to akvariomam o ona shahede manan shayadam vaghean intore khoda ro che didi :)

من می خوام پروانه ها
توی دلم پر بگیرن
بپرن تا اوج ماه
بوی بارون بگیرن
من می خوام پرنده ها
من و بی تو نبینن
آسمونه اون چشات
حیف تنها بشینن
من می خوام که دنیامون
رنگ شادی بگیره
توی نور چشم تو
هر چی غصه اس بمیره
|
|